پيامبر(ص) و خديجه(س)، ادب و عاطفه

زندگي مشترك پيامبر(ص) و خديجه(س) درس‏آموز تمام مردان و زناني است كه جوياي سعادت در زندگي خود هستند. عدم دلبستگي خديجه به سيم و زر دنيا وتوجه به امور معنوي، عشق و علاقه به پيامبر(ص)، عطوفت و مهرباني متقابل رسول خدا(ص) و خديجه(س)، ايثار و وفاداري نسبت به يكديگر، همه و همه درسهاي آموزنده‏اي است براي جويندگان سعادت.

شخصيت حضرت خديجه(س)

خديجه را نبايد تنها يك بانوي سرمايه‏دار دانست. كه شتران حامل مال‏التجاره را به مناطق مختلف مي‏فرستاد، و سودهاي كلان بدست مي‏آورد، بلكه وي به عنوان يك شخصيت معنوي، عفيف، پاكدامن و ايثارگر، داراي شناخت و فكر بلند و تيزبين مطرح بود.

اين بانوي بزرگ، حتي در دوران جاهليت، كه پاكدامني جايگاهي نداشت، به دليل عفّت و دامن پاكش، طاهره ناميده مي‏شد. «و كانت تُدعي في الجاهلّية بالطّاهره لشدّة عفافها و صيانتها».(1)

خديجه آنچنان بر بلنداي معنويت صعود كرده است كه پيامبر خدا(ص) به كمال وي شهادت داده و فرموده است: «كمل من الرجال كثير و لم يكمل من النساء الاّ أربع: آسية بنت مزاحم امرأة فرعون، و مريم بنت عمران، و خديجة بنت خويلد، و فاطمة بنت محمد(ص)».(2)

مردان بسياري قلّه كمال را فتح نموده‏اند، ولي از زنان، چهار نفر به اين قلّه دست پيدا كرده‏اند:

آسيه دختر مزاحم و همسر فرعون، مريم دختر عمران، خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد(ص).

اين بانوي بامعرفت، آنچنان حقيقت‏شناس و تيزبين است كه در ميان همه مردان و زنان عصر بعثت، اولين فردي است كه نبوت رسول خدا را تصديق مي‏كند، و مدال پرافتخار ايمان را بدست مي‏آورد.(3)

خديجه از بهترين زنان بهشت و برگزيده خداوند تبارك و تعالي است.(4)

مقام اين بانوي بزرگ به اندازه‏اي رفيع است كه پيامبر خدا(ص) خطاب به وي فرمودند: «يا خديجة انّ اللّه‏ عزّ و جلّ ليباهي بكِ كرام ملائكته كلُّ يومٍ مرارا».(5)

خديجه! خداوند عز و جل روزي چندين بار به عظمت تو در نزد ملائكه مقربش مباهات مي‏كند.

و در مورد ديگر نيز فرموده است: «قال جبرئيل: هذه خديجة فاقرء عليهاالسلام من ربّها و منّي و بشّرها بيت في الجّنة»(6). سلام خداوند و مرا به خديجه ابلاغ كن و مژده خانه‏اي در بهشت را به او بده.

ادامه نوشته

رفتارشناسي سياسي پيامبر اعظم(ص)

مطالعه و بررسي تاريخ صدر اسلام و نيز سيره پيامبر اكرم (ص) اين نكته را به اثبات مي رساند كه گسترش حيرت انگيز اسلام در قرون اوليه و مهمتر از آن بقاي تمدن و تفكر اسلام در جهان، متأثر از عظمت و بزرگي آورنده اين دين و شخصيت ممتاز رسول اكرم- حضرت محمد(ص) بوده است.

مطالعه و بررسي تاريخ صدر اسلام و نيز سيره پيامبر اكرم (ص) اين نكته را به اثبات مي رساند كه گسترش حيرت انگيز اسلام در قرون اوليه و مهمتر از آن بقاي تمدن و تفكر اسلام در جهان، متأثر از عظمت و بزرگي آورنده اين دين و شخصيت ممتاز رسول اكرم- حضرت محمد(ص) بوده است. پيامبري كه تعليمات انساني و عالي او آنچنان بود كه قومي متعصب، خودخواه و سرسخت را به بهترين مردم اعصار مبدل ساخت.از جمله هنرهاي پيامبر اعظم(ص) ايجاد صلح و آشتي ميان قبايل متخاصم عرب و نيز ارايه راهكارهايي براي همزيستي مسالمت آميز با غير مسلمانان بوده است. اما پيامبر(ص) به عنوان آورنده ديني جديد كه با منافع طبقات حاكم و مستبد در تعارض بود، همواره مخالفاني داشته است.

مخالفان پيامبر(ص) را مي توان به سه گروه عمده زير تقسيم كرد: 1- مشركان 2- منافقان 3- اهل كتاب.

مواجهه پيامبر(ص) با اين گروهها بر حسب مواضعي كه آنان در برابر مسلمانان داشتند، متفاوت بوده است. بنابراين، نمي توان شيوه واحدي در شرايط مختلف تصور كرد. در قرآن نيز، در برخورد با اين گروهها، هم آيات جهادي مشاهده مي كنيم و هم آيات تساهل و تسامح و صلح و تحمل. و بر حسب اينكه اقدامهاي گروههاي فوق جنبه ايدئولوژيكي و يا تهاجم عملي داشته، شكل مواجهه نيز تغيير مي كرده است.

اما پيامبر(ص) پس از اعلان رسمي دين اسلام، در مواجهه با همه اين گروهها، از روش "دعوت" سود مي جسته است. آياتي نظير "و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين"1و "تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً"2كه در شأن پيامبر(ص) نازل شده است، مبين اين نكته است كه رفتار سياسي مبتني بر اصل دعوت يكي از اصول اساسي در حوزه سياست داخلي و خارجي پيامبر(ص) در تبليغ دين اسلام بوده است و با بررسي تاريخ صدر اسلام، اهميت اين اصل در پيمانهاي عقبه اول و دوم3با مردم مدينه، كه منجر به گسترش فزاينده اسلام و تشكيل حكومت اسلامي شد، روشن مي گردد.

در بيان چگونگي اين دعوت، قرآن كريم به پيامبر(ص) دستور مي دهد كه بنيان دعوت خود را چه در مواجهه با مخالفان و چه در مواجهه با مسلمانان، بر اصل گفتگو، منطق و جدال احسن قرار دهد: "ادع الي سبيل ربك بالحكمة والموعظة و جادلهم بالتي هي احسن"4. "ولا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتي هي احسن". اين دو آيه روش دعوت را اتكا به برهان، موعظه و جدال احسن معرفي مي كند كه اين اصول در مواجهه با پيروان ديگر اديان هم نبايد ناديده گرفته شود.

اين نوع رفتار، در آغاز رسالت و پس از تشكيل حكومت اسلامي و فتح مكه ادامه داشت. بيشتر نامه هاي دعوت آن حضرت به سران كشورهاي ديگر، پس از فتح مكه بوده است. در اين نامه ها نيز روش پيامبر(ص) بر برهان، حكمت و منطق استوار بوده است. وي در اين نامه نگاريها بر اصول مشترك تأكيد مي ورزيد5و حتي در مواجهه با كفار بر اساس آيه 108 سوره انعام به پيروان خود تأكيد مي كرد كه از دشنام دادن خدايان آنها بپرهيزند. پيامبر(ص) همواره از فرستادگان خود به قبايل و كشورهاي ديگر مي خواست كه فقط به امر تبليغ بپردازند و با مردم از سر جنگ وارد نشوند. متون اين نامه ها و نصايح و اندرزها و نرمشهايي كه پيامبر(ص) در موقع انعقاد پيمان با كفار و پيروان اديان ديگر، داشتند همه و همه گواه زنده بر ضد نظريه خاورشناساني است كه خواسته اند پيشرفت اسلام را در سايه نيزه و شمشير بدانند. اوج مداراي پيامبر(ص) با كفار در سوره "كافرون" جلوه گر است كه پيامبر(ص) در نهايت، خطاب به مشركان مي فرمايد: "لكم دينكم ولي دين"6. وقتي پيامبر(ص) در مدينه حكومت تشكيل داد، پيماني را بين مسلمانان و يهود منعقد كرد كه به "معاهده صحيفه" مشهور بود و بر اساس آن، امضا كنندگان آن ملت واحدي را تشكيل مي دادند و هر كدام از آنها (مسلمان و يهود) در انجام مراسم ديني خود آزاد بودند. بر اساس اين معاهده، هر نوع خونريزي در مدينه حرام بود. اين پيمان، اولين پيمان از اين نوع در عربستان بود و نوع ارتباطي را كه بايد بين جامعه مسلمان وجود داشته باشد، تعيين مي كرد.

هر چند پيامبر(ص) در ابلاغ رسالت خويش، اصل را بر دعوت گذارده بود، اما اغلب اوقات سران كفار مانع دعوت مسالمت آميز مبلغان او مي شدند كه از آن جمله مي توان به كشتار عده زيادي از مبلغان زبده پيامبر(ص) در منطقه "بئر معونه"7و "رجيع"8نام برد. بنابراين، اين دعوت، در چنين شرايطي به جنگ منجر مي شد.

ليكن با بررسي آيات مربوط به جنگ، مي توان نتيجه گرفت كه اين رفتار پيامبر(ص)، بيشتر رفتار دفاعي بوده است. پيامبر اسلام(ص) از زمان بعثت به مدت 13 سال در مكه بوده و خداوند در مكه جهاد و مبارزه مسلحانه از طريق پيام وحياني قرآن، نازل نمي فرموده است. آياتي نظير "فان تولوا فانما عليك البلاغ"9، "اگر آنها از پذيرش اسلام سرپيچي كنند (نگران مباش) تنها ابلاغ بر عهده توست"،"وما أنت بجبار"10، "تو مأمور به اجبار آنها (به ايمان) نيستي"، "فذكر انما أنت مذكر لست عليهم بمصيطر"11"پس تذكر بده كه تو فقط تذكر دهنده اي و سلطه گر بر آنان نيستي كه بر ايمان مجبورشان كني" مؤيد اين ادعاست. و تنها در سال دوم هجرت است كه پيامبر(ص) از سوي خداوند دستور مقابله با كفار قريش را دريافت مي كند. در اين باره، آيه زير نازل شد: "إن ا... يدافع عن الذين آمنوا إن ا... لا يحب كل خوان كفور، اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان ا... علي نصرهم لقدير"12و اجازه داده شد به اين مردمي كه ديگران به جنگ اينها آمدند، بجنگند و اين يك حالت دفاعي است. پس قرآن جنگ و جهاد را نه به عنوان تهاجم و تسلط، بلكه به عنوان مبارزه با تهاجم، مطرح كرده است و ماهيت جهاد را منحصراً نوعي دفاع مي داند.

آيه فوق در جواب درخواستهاي مكرر مؤمنان و ياران پيامبر(ص) نازل شد كه از ايشان مي خواستند براي مقابله با كفار قريش كه همواره مسلمانان را اذيت مي كردند، اجازه اي صادر كند.

ادامه نوشته

 پيامبر (ص) از زبان بــلال

روزى بلال را در شهر حلب(2) ديدم، از او پرسيدم: بلال! به من بگو ببينم، انفاقهاى پيامبر چگونه بود؟

بلال گفت: انفاقى نبود پيامبر داشته باشد، مگر اين كه مرا در انجام آن مأمور مى‏كرد.

همواره روش پيامبر اينگونه بود كه: هرگاه مسلمانى به نزدش مى‏آمد و پيامبر او را برهنه و فقير مى‏يافت، قبل از اين كه او از پيامبر چيزى بخواهد، پيامبر اگر چيزى آماده داشت كه به او بدهد، مى‏داد، و اگر چيزى آماده نداشت به من مى‏فرمود: بلال برو پولى قرض كن و برايش لباس و غذا تهيه كن.

من هم مى‏رفتم مقدارى پول قرض مى‏كردم و با آن، قدرى غذا و لباس و ساير لوازم را تهيه مى‏كردم. و آن شخص را با اين پول، هم مى‏پوشانديم و هم غذا مى‏داديم.

روزى يكى از مشركين(3) مدينه جلوى مرا گرفت كه:

بلال! من از تو تقاضايى دارم. گفتم: بگو. گفت: من فردى پولدارم، دلم مى‏خواهد از امروز به بعد فقط از من قرض بگيرى. هرگاه خواستى چيزى تهيه كنى، به نزد من بيا تا پول در اختيارت بگذارم. چون پيشنهاد از طرف او بود، من هم پذيرفتم و از آن روز به بعد هر وقت نياز بود به سراغ او مى‏رفتم و از او پول قرض مى‏گرفتم و حاجت نيازمندان را با آن برآورده مى‏كردم. تا اين كه يك روز وضو گرفته بودم و خود را آماده مى‏كردم كه به مسجد بروم و اذان(4) بگويم، ناگهان آن مشرك را با جمعى از دوستان تاجرش كه در حال عبور بودند ديدم. آن مشرك تا چشمش به من افتاد با لحنى تند و با بى‏ادبانه فرياد زد:

هَى...، حبشى، هيچ مى‏دانى تا اول ماه چقدر مانده؟

گفتم: بله مى‏دانم، خيلى نمانده!

گفت: خواستم يادت بياورم كه بدانى تا اول ماه چهار شب بيشتر نمانده، حواست جمع باشد كه حتما سر ماه به سراغت خواهم آمد و طلبم را خواهم گرفت.

من از سخنان آن مشرك بُهتم زده بود و سخت متعجب شده بودم؛ او هم يكسره جسارت و بلندپروازى مى‏كرد كه: من اين پولها را به خاطر بزرگى دوستت (پيامبر) و يا بزرگى خود تو قرض نداده‏ام. بلكه مى‏خواستم با اين كار، تو بنده من باشى تا مثل قبل از اسلام آوردنت تو را بفرستم گوسفند چرانى!

هرچه با خود فكر كردم، خدايا چه پاسخى به او بدهم. ديدم بهتر است با بى‏اعتنايى از آن بگذرم.

آنها رفتند، و من هم به سوى مسجد روان شدم. اما خيلى ناراحت.

لحظه‏اى از فكر آن مشرك و حرفهايش غافل نمى‏شدم؛ گويى شهر مدينه روى سرم مى‏چرخيد؛ افكار رنگارنگ رهايم نمى‏كردند؛ به مسجد رسيدم، اذان گفتم، نماز عشاء را هم بجاى آوردم، صبر كردم تا همه متفرق شدند. و پيامبر از مسجد به سوى منزل حركت كرد، داخل خانه شد؛ دنبالش روان شدم، اجازه ورود خواستم، پيامبر اجازه فرمودند.

داخل شده، سلام كردم. در كمال خضوع عرض كردم: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فداى شما باد، همان مشركى كه قبلاً به شما گفته بودم از او پول قرض مى‏كنم، امروز مرا در مسير مسجد ديد و با من اينگونه رفتار كرد. در حال حاضر نه شما پولى دارى و نه من، او هم كه بناى آبروريزى دارد، لطفا اجازه دهيد به ميان محله‏هاى مسلمانها سرى بزنم، بلكه خداوند عنايتى كند و بتوانيم بدهى خود را بپردازيم.

اين سخنان بگفتم و از محضر پيامبر خارج شدم. پاسى از شب گذشته و شهر كاملاً خلوت شده بود، همه شام شب را گذاشته و خوابيده بودند. به سوى خانه‏ام روان شدم.

به خانه رسيدم. حوصله هيچ كارى را نداشتم، شمشير و نيزه و كفشم را بالاى سرم گذاشتم. و طاق باز روى بام دراز كشيدم كه بخوابم. دستانم را زير سر گذاشتم و به آسمان نيلگون خيره شدم.

هرچه سعى كردم بخوابم، اما از فرط ناراحتىِ كارِ آن مشرك، خواب از چشمانم ربوده شده بود. راستى شبى سخت و سنگين بود.

سرانجام سحرگاهان بلند شدم كه مهيا شوم براى رفتن به مسجد. ديدم يكى نفس‏زنان به سويم مى‏آيد. و صدا مى‏زند: بلال، بلال...

ادامه نوشته

مارتين لينگز حضرت محمد (ص) را از نو به غربيان شناساند

عطش لينگز براي درک حقيقت کلي و فهم ماوراءالطبيعه موجب شد که او نفوذ عظيم حکمت خالده را کشف کند. لينگز به اسلام و تصوف روي نياورد که بخواهد مسيحيت را نفي کند بلکه به اسلام روي آورد که حقيقت مسيحيت را دريابد.

بيش از يک سال است که از مرگ يکي از نمايندگان و پيروان سنتگرايي و حکمت خالده گذشته است. مارتين لينگز معروف به ابوبکر سراج الدين سال گذشته در روز جمعه 23 ارديبهشت ماه در سن 96 سالگي در انگلستان درگذشت.

لينگز در آثار خود درباره حضرت محمد (ص) و زندگي وي براساس منابع اوليه نوشت و کتابها وي همواره در صدر جدول فروش کتاب در دنيا قرار داشت.

اين متفکر بزرگ مسلمان در سال 1909 در انگلستان متولد شد و به عنوان يک پيرو آيين پروتستان بزرگ شد و پس از آن به الحاد گرايش پيدا کرد. او در رشته ادبيات انگليسي در دانشگاه آکسفورد تحصيل کرد و در سن 25 سالگي اقدام به مطالعه اديان دنيا کرد. از سال 1939 به واسطه مسلمانان شمال آفريقا با شيخ احمد علوي از الجزاير ملاقات کرد و پس از آن مسلمان شد و نام ابوبکر سراج الدين را براي خود برگزيد. وي در سال 1939 به مصر سفر کرد و به مدت 12 سال در دانشگاه قاهره به تدريس در زمينه آثار شکسپير پرداخت.

ابوبکر سراج الدين در سال 1948 به انگلستان بازگشت و مدرک تحصيلي زبان عربي را از دانشگاه لندن دريافت کرد و از سال 1955 ، وي در زمينه طبقه بندي نسخ خطي شرقي توسط موزه انگستان فعاليت مي کرد.

از مارتين لينگز دو کتاب به زبان فارسي منتشر شده است که عبارتند از : عرفان چيست / ترجمه دکتر مرضيه شنکايي؛ عارفي از الجزاير / ترجمه دکتر نصرالله پورجوادي.

لينگز از جمله سنت گراياني است تحت تاثير آراي گنون قرار دارد. گنون بنيانگذار حکمت خالده در جهان معاصر است. لينگز مي گويد که مطالعه آثار گنون مرا متوجه اشتباهات تمدن غرب کرد. ديگر اينکه جنبه دروني همه اديان الهي، حقيقت است و همه اديان به صورتهاي مختلف از آن حقيقت صحبت مي کنند. همچنين در تفکرات جديد مي گويند که عقل از دين جدا شده به همين دليل مي گويند که دين يک امر احساساتي است. لذا لينگز با اين آگاهي از اين سه مورد به مباني اش استواري بخشيد. لينگز مي گويد وقتي که با شووان ملاقات کردم گويي در کنار يک قديس نشسته ام.

دکتر سيد حسن نصر نيز درباره رابطه گنون و لينگز معتقد است که لينگز از سن جواني توان خارق العاده اي براي يادگيري زبان و ادبيات انگليسي داشت. اما عطش لينگز براي درک حقيقت کلي و فهم ماوراءالطبيعه موجب شد که او نفوذ عظيم حکمت خالده را کشف کند. لينگز در سن جواني سعي کرد به دنبال مباني سنتي باشد. لينگز به اسلام و تصوف روي نياورد که بخواهد مسيحيت را نفي کند بلکه به اسلام روي آورد که حقيقت مسيحيت را دريابد. لينگز تمام عمرش را صرف امور معنوي کرد و در مصر منشي مخصوص گنون بود. او مي گويد که من اولين خواننده کتاب " سيطره کميت " بودم. گنون درباره لينگز مي گويد او مانند تيراندازي بود که تيرهايش يکي پس از ديگري به هدف مي خورد. لينگز با نسخ قرآني نيز آشنايي داشت و حتي براي آشنايي با اين نسخ به ايران آمده بود.

کتاب "محمد(ص)" را مي توان يکي از مهمترين آثار لينگز محسوب کرد چرا که لينگز بر اساس منابع تاريخي و با ديد معنوي اين کتاب را نوشت. تيتوس بورکهارت که يکي از بزرگترين شخصيتهاي معنوي جهان است وقتي که اين کتاب را خواند گفت اين کتاب بدون شک يکي از آثار بزرگ کلاسيک است. لينگز با توجه به شخصيت معنوي اش به شکسپير نيز پرداخت. شکسپير در نظر او يک حرکت معنوي است. تمام نمايشهاي شکسپير يک حرکت معنوي براي لينگز است. لينگز سراسر عمرش را به معنويت پرداخت.

همچنين کتابهاي "راز شکسپير"، "تمثيل و مثال" و "هنر خوشنويسي و تذهيب قرآني" از ديگر آثار لينگز هستند. در اولين کتاب ايشان، يعني کتاب "اليقين" اگرچه به مراتب عرفان و جنبه هاي نظري و عملي آن اختصاص دارد اما مي توان آن را به عنوان مقدمه اي وسيع براي ورود به هنر مقدس در نظر گرفت. زيرا در آن جدا از يک فصل کامل که به موضوع تمثيل مي پردازد در فصلهاي ديگر به تعدادي از رمزهاي جهانشمول همچون جلال و جمال، خورشيد و ماه، درخت معرفت، مهر سليمان يا ستاره داوود پرداخته است.

لينگز وقتي که مي خواست تصوف را که برايش مهم بود و کتابي با همين عنوان يعني "تصوف چيست؟" را بنويسد به هنر متوسل مي شود و مي نويسد بي آنکه از مورد بحث دور بيافتيم مسئله هنر قدسي ما را به موضوع اصلي باز مي گرداند. زيرا دربرابر اين سوال که تصوف چيست پاسخي ممکن در کنار ديگر پاسخها اشاره اي خواهد بود به تاج محل و يا يکي ديگر از شاهکارهاي معماري اسلامي و هيچ عالم بالقوه اي در ترکيب اين پاسخ باز نمي ماند. زيرا هدف و غايت تصوف ولايت و قداست است و همه هنرهاي مقدس به معني دقيق اين کلمه تبلور قداست است.

براي لينگز چه در بررسي هايش درباره هنر و چه در اشعارش که رنگ عرفاني دارند فقط حقيقت و هنر حقيقي وجود دارد و غير از آن را صرفا جهت نقد و انتقاد قرار مي دهد. اما اينکه هنر و حقيقت چگونه در آثار لينگز به هم مربوط مي شوند را مي توان اين گونه توضيح داد که براي هر اثر هنري از جهت کلي مي توان سه عنصر موضوع، زبان و بيان را در نظر گرفت . موضوع همان است که اثر هنري به آن مي پردازد و مي خواهد که معني آن را منتقل کند. زبان عبارت از نحوه موضوع است که مي تواند تمثيلي و يا صريح و کنايي باشد. اما بيان به اجزاء اثر هنري و صورتهاي به کار گرفته که متناسب با موضوع است مربوط مي شود. بدين ترتيب حضور حقيقت در اثر هنري مستقيما با موضوع هنري و غير مستقيم با نحوه بيان و زبان آن مرتبط است. از اينجا بايد گفت که موضوع هنر قدسي و هنر سنتي با شدتي کمتر از هنر قدسي مستقيما خداوند است و يا هستي است که از منظري الهي نگريسته شده باشد. اين را نيز مي توان گفت که اثر سحرآساي هنر به روح انسان باز مي گردد. هنري که موضوع آن حقيقت باشد بي ترديد همچنان نافذ و موثر خواهد بود.

لينگز معتقد است که آفرينش هنر مقدس نياز به قوه خيال هنرمند دارد و لازمه فهم آن توسط کساني که با اين آثار مواجه مي شوند فعاليت عقلاني است. اين حقيقت را لينگز در کتاب " راز شکسپير" به خوبي توصيف کرده است. لينگز نوشته است : علت اينکه هنر قرون وسطي با هنر شرقي قابل مقايسه است و هنر ديگر دوره ها اين گونه نيست بي شک اين است که چشم انداز هنر قرون وسطي با چشم انداز هنر شرقي عقلاني بود. چشم انداز مزبور اين عالم را قبل از هر چيز مانند سايه و تمثيل عالم بالا و انسان را همچون سايه و تمثيل از خداوند مي نگريست. اين چشم انداز جهت فهم نياز به انسانهاي اهل تعقل است. ادراکي که با نفوذ در تصوير به آن حقيقت بالا راه مي يابد

كنكاشي درباره علل تعدّد همسران پيامبر(ص)

برخي از مخالفان اسلام، كه مفهوم زندگي را جز ارضاي تمايلات جنسي و اشباع غرايز و اميال حيواني چيز ديگري نمي دانند، هر روز به عناوين مختلف و صورت هاي گوناگون اشكالات و شبهاتي را به اسلام و احكام مقدّس آن و نيز شخص پيامبر(صلي الله عليه وآله) وارد مي كنند; از جمله اينكه: فلسفه تعدّد همسران پيامبر چه بوده است؟ چرا پيامبر با ازدواج هاي متعدد از قانون چهار زن دايمي كه بر مسلمانان تشريع گرديده، تجاوز كرده است؟ آيا پيامبر با توجه به وظيفه سنگين و رسالت بزرگي كه بر عهده داشت، سزاوار بود همسران متعدّدي اختيار كند؟ و سرانجام اينكه: آيا تعدّد همسران پيامبر از روي شهوت و هوسراني نبوده است؟ (البته به اصل مسئله تعدّد زوجات در اسلام نيز اشكالات و شبهات زيادي وارد شده است كه پاسخ به آن خود نوشتار مفصّل و مستقلي مي طلبد و از عهده اين مقاله خارج است.)

اين شبهه در ذهن برخي از محققان و انديشمندان غربي چنان ريشه دوانيده كه عامل شهوت را مسلّم پنداشته اند; مسئله اي كه آنها را از دست يافتن به حقيقت بازداشته است. گوستاولوبون كه تحقيقات گسترده اي درباره اسلام انجام داده است، در كتاب تمدّن اسلام و عرب مي گويد: «اگر از پيامبر بتوان انتقادي كرد، فقط همان محبّت مفرطي است كه به زن داشته است.»1

شبهه مذكور اگرچه در ابتدا توسط معاندان اسلام و يا جاهلان به تاريخ اسلام و شخصيت واقعي پيامبر(صلي الله عليه وآله)مطرح گرديد، ليكن به دليل ظاهر فريبنده اي كه دارد، مي تواند در افكار عده اي از مسلمانان كه اطلاعات عميق ديني و مذهبي ندارند نيز، در حد سؤال، مطرح گردد. از اين رو، نوشتار حاضر بر آن است تا با تشريح فلسفه و علل ازدواج هاي پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله)، اهداف عالي و مقدّس و نيز شخصيت حقيقي آن حضرت را، كه از اين اتّهامات ناروا به دور است، مشخص سازد. اما پيش از آن به طور اجمال به تعداد همسران و فرزندان آن حضرت اشاره مي شود.

همسران و فرزندان پيامبر(صلي الله عليه وآله)

مورخان در تعداد زنان پيامبر(صلي الله عليه وآله) اختلاف نظر دارند. برخي مانند ابن هشام تعداد آنان را سيزده2 و بعضي مانند مسعودي3 و ذهبي4 پانزده و كساني مثل حاكم5 و ابن سعد6 تا هجده نفر دانسته اند. سبب اين اختلاف آن است كه بعضي از مورخان، آن تعداد از زناني را كه به عللي از پيامبر(صلي الله عليه وآله)جدا شدند و يا كنيز آن حضرت محسوب مي شدند (مثل ماريه قبطيه7) جزو همسران تلقّي كرده اند. اما آنچه مورد اتّفاق مورخان بزرگ شيعه و اهل سنت مي باشد اين است كه اولا، تعداد همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله) تا زمان تحريم انتخاب همسر ـ كه با نزول آيه 52 سوره احزاب 8 اعلام گرديد و پيامبر(صلي الله عليه وآله) با آنها هم بستر شد ـ يازده نفر بودند. و ثانياً، هنگام رحلت آن بزرگوار، نه تن از همسران آن حضرت زنده بودند. اسامي آن يازده نفر از اين قرار است: خديجه، سوده، عايشه، زينب دختر خزيمه، حفصه، امّ سلمه، زينب دختر جحش، جويريه، امّ حبيبه، صفيه و ميمونه. از ميان اينها حضرت خديجه كبرا و زينب دختر خزيمه در زمان حيات پيامبر(صلي الله عليه وآله) از دنيا رفتند.

پيامبر(صلي الله عليه وآله) از بين همسران خود تنها از خديجه صاحب فرزند شد. خديجه فرزنداني به نام هاي زينب، امّ كلثوم، رقيه، فاطمه، قاسم و عبدالله (ملقّب به طيّب و طاهر) به دنيا آورد. خداوند نخواست همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله)پس از خديجه از او صاحب فرزند شوند، مگر كنيز آن حضرت به نام ماريه قبطيه، كه از پيامبر صاحب فرزندي به نام ابراهيم شد.9

گفتني است كه پيامبر زمان تولّد ابراهيم، همه فرزندان خود بجز حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام) را از دست داده بود و آن حضرت(عليها السلام)هم در خانه شوهر به سر مي برد.

علل تعدّد همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله)

اين علل را مي توان به دو قسم عمومي و اختصاصي تقسيم كرد. ما ابتدا به علل عمومي، كه همه ازدواج هاي پيامبر اسلام را به طور كلّي شامل مي شود، اشاره مي كنيم و سپس به علل اختصاصي هر يك از ازدواج ها به طور جداگانه مي پردازيم:

ادامه نوشته

سیره پیامبر

نفي قدرت طلبي

مفهوم قدرت در فرهنگ نبوي، بسي متفاوت با فرهنگ سلطه است. در فرهنگ پيامبر اعظم r ، چنانچه قدرت با عدالت و انصاف توأم گردد، ستودني است. در غير اين صورت، هر گونه اقتدار که از رهگذر ظلم و بيدادگري، تبعيض و نابرابري، فزون خواهي و امتياز طلبي به دست آيد، مورد نکوهش و توبيخ است. چه بسا قدرتمنداني در عرصه جهاني و يا گستره اي محدودتر که بر اساس جنگ و خونريزي، پوشش تبليغاتي نامتوازن و يا با ظلم و تعدي به حقوق ديگران، به سلطه مي رسند و بر مسند حکومت و فرمانروايي تکيه مي زنند. و چه فراوان ثروتمندان و شکم پروراني که با چپاول و غارت اموال مردم، تهديد و ارعاب و يا بر اساس استفاده از رانت قدرت و ثروت، به درآمدها و ثروت هاي انبوه و سرشار دست مي يابند و چه بسيار ورزشکاران و مدعيان مقام قهرماني که با دوپينگ کردن خويش و يا از سرِ بي عدالتي و بر اساس يک تبعيض ناروا از سوي داوران، پا به سکوي قهرماني مي گذارند. اما در نگرش پيامبر اعظم r ، تمامي انواع و مدلهاي قدرت که از طرق نامشروع به دست آيد، قدرت پوشالي و خيالي به شمار مي رود و محکوم به شکست و نابودي است. پيامبر گرامي اسلام r تعدادي جوان ورزشکار را که سرگرم مسابقه وزنه برداري بودند، مشاهده کرد. هر يک حسب توان خويش، در تلاش بودند تا سنگ بزرگي را از زمين بردارند. رسول خدا r پرسيد " چه مي کنيد؟ در پاسخ گفتند: " زورآزمايي " . فرمود: " مايليد بدانيد کداميک از شما جوانان، قهرمان، و نيرومند تر از ديگران است؟ عرض کردند:" بلي يا رسول الله ! فرمود: نيرومندترين فرد، کسي است که رضايت و خشنودي او، وي را به رفتار زشت و ناپسند وا ندارد. قويترين فرد، کسي است که هنگام عصبانيت، طوفان خشم، وي را از مدار حقّ خارج نسازد و دروغ و يا دشنام بر زبان نياورد. قدرتمندترين فرد، کسي است که اگر به قدرت رسيد، فزون طلبي نکند و بيش از حق خويش نخواهد[1]. در رويکرد نبوي چند راهکار مناسب در صورت راهيابي فرد به دايره قدرت و يا کسب موفقيت در عرصه هاي علمي، سياسي، اجتماعي و حتي ورزشي، توصيه گرديده است. 1. با صعود به قله پيروزي و يا دستيابي به موقعيت سياسي، اجتماعي و يا اقتصادي مناسب، ادب و نزاکت را به دست فراموشي نسپرده و به حجم و اندازه پيروزي و کاميابي، فروتني و افتادگي از خويش به خرج دهد و به اميال و خواهش هاي نفساني خاتمه ببخشد. گستره اين سخن، تمامي عرصه هاي جامعه را فرا مي گيرد. از برگزاري جشن هاي عيد و يا پيروزي که نبايد حرام الهي، حلال و برخوردهاي ناپسند، پسنديده جلوه نمايد تا دستيابي به حريم قدرت و حکومت که روا نيست اهرمي براي برتري جويي و يا تصفيه حساب هاي حزبي و گروهي قرار گيرد و در اين عرصه، فروتني بهترين واکنش به شمار مي رود. 2. هنگام خشم و يا شکست، واکُنش هاي رفتاري و گفتاري خويش را کنترل نمايد و از مسير حق، پا فراتر نگذارد و بر خلاف واقعيات آشکار و پنهان سخن نگويد و عمل نکند. بي ترديد، مي توان تلخ کاميِ ناشي از شکست را با شيريني حق گويي و حق طلبي جبران نمود. البته نيازمند اندکي تدبير، تحمل و حوصله است. 3. با رسيدن به مقام و مسند، و در عين برخورداري از مُکنت و شهرت اجتماعي، کمترين تعرضي به حقوق ديگران نداشته باشد. از هر گونه امتياز خواهي و فزون طلبي پرهيز نمايد. و از فرصت حضور در پست هاي اجتماعي، سوء استفاده نکرده و بيش از حقّ خويش نخواهد. برخورداري فرد از سعه صدر کافي، و ابراز واکنش هاي مناسب و قابل قبول در برابر رخدادهايي همچون موارد فوق، به فرد قدرتي خواهد داد که تمامي قدرتهاي بشري در قبال آن، ناچيز و کم ارزش جلوه مي کند.


ادامه نوشته

حکایت شیرین تولد پیامبر اعظم (ع)

صفحات تاریخ گواهی می دهند که میلاد پیامبران با حوادث و رویدادهای خارق العاده ای همراه بوده است. مثلا میلاد حضرت موسی (ع) در زمانی رخ داد که حکومت وقت گروهی را مامور کرده بود تا تمام نوزادان ذکور بنی اسرائیل را ذبح کنند، دوران بارداری حضرت مریم(ع) و تولد حضرت مسیح (ع) با یک رشته حوادث عظیم و چشمگیر که مخالف قوانین عادی است همراه بوده است. مادر وی بدون آنکه با مردی ازدواج کند آبستن گردید، وضع به گونه ای بود که احدی از بنی اسرائیل از حمل او آگاه نبود، و او در نقطه ای خلوت وضع حمل کرد، خدا به او دستور داد که درخت خرمای خشکیده را تکان دهد تا رطب خرمای تازه از آن فرو ریزد، آنگاه فرزند خویش را به سوی قوم خود آورد، سیل اعتراض ها آغاز گردید، او برای دریافت پاسخ به نوزاد خود "مسیح" اشاره کرد که سئوال های خود را از او بپرسید. ناگهان نوزاد لب به سخن گشود و گفت: من بنده خدا هستم کتاب (انجیل) به من داده شده و از پیامبران می باشم، خدایم مرا به نماز و زکات امر فرموده است.

بنابراین نباید تعجب کنیم که تاریخ می گوید ولادت پیامبر گرامی اسلام (ص) با یک رشته حوادث فوق العاده همراه بود. مثلا هنگام ولادت او طاق کسری در ایران شکافت و چند کنگره آن فرو ریخت، آتشکده فارس خاموش شد، بت های مکه سرنگون شد، نوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند شد و شعاع وسیعی را روشن ساخت و انوشیروان و موبدان خواب وحشتناکی دیدند و آن حضرت هنگام تولد جمله های "الله اکبر، الحمد لله کثیرا و سبحان الله بکره و اصیلا" را به زبان جاری کرد. (تاریخ یعقوبی، جلد 2 صفحه 5)


اگر در علت این حوادث بیندیشیم می فهمیم که این رویدادها از سپری گشتن دوران بت پرستی بشارت می دهد، و این که به همین زودی مظاهر قدرت های اهریمنی به نابودی کشیده خواهد شد و حوادث شب میلاد آن حضرت می تواند از این مقوله باشد، زیرا هدف از آن ایجاد تکان و توجه در قلوب مردمی بود که در بت پرستی و ظلم و بیدادگری غرق شده بودند.


اصولا لازم نیست که حوادث در همان روز وقوع مایه عبرت و وسیله پند و اندرز گردد، بلکه کافی است که حادثه ای در سالی رخ دهد و پس از سالیان درازی از آن بهره گرفته شود. مردم عصر رسالت و یا کسانی که پس از آن آمده اند وقتی ندای مردمی را می شنوند که با تمام قدرت به ضدیت با بت پرستی و ظلم و بیدادگری برخاسته است آنگاه که سوابق زندگی او را مطالعه و بررسی می کنند، ملاحظه می نمایند که در شب میلاد این مرد، حوادثی رخ داده است که با دعوت او کاملا هماهنگ است، طبعا تقارن این دو نوع حادثه را نشانه راستگویی او می گیرند و به تصدیق او بر می خیزند.


سال و ماه و روز تولد


سال تولد پیامبر عظیم الشأن اسلام (ص) در عام الفیل بوده که برابر با سال 570 میلادی است و همه محدثان و مورخان اتفاق نظر دارند که ماه تولد پیامبر گرامی در ماه ربیع الاول بوده، هر چند در روز آن اختلاف نظر دارند. گروهی آن را 17 ربیع و گروهی دیگر 12 آن ماه می دانند، ولی فرزندان خانواده آن حضرت قول نخست را تعیین می کنند.


پس از تولد آن حضرت، عبدالمطلب او را به درون کعبه برد و برای این نعمت بزرگ خدا را سپاس گفت. روز هفتم در مراسم نامگذاری، عبدالمطلب گروهی را دعوت کرد و در جشن باشکوهی نام ایشان را "محمد" نهاد، آنگاه که از او پرسیدند چرا نام او را "محمد" نهادی؟ او در پاسخ گفت می خواهم او در آسمان و زمین فرد ستوده باشد و این نام کمتر در عرب رایج بوده است. البته رسول گرامی (ص) بسان دیگر پیامبران نام های متعدد دارد و از نام های آن حضرت است: احمد، طه، یس.


حضرت محمد (ص) مدت کمی از شیر مادر و چندی از شیر زنی به نام "ثویبه" نوشید. آن گاه مصلحت دیده شد که برای پرورش در هوای صحرا و رشد و نمو در محیط آزاد و دور از بیماری که گاهی شهر مکه را تهدید می کرد به دایه ای سپرده شود که او را در بیرون از مکه پرورش دهد.


افتخار این کار نصیب زنی به نام "حلیمه" شد که از قبیله بنی سعد بود. این زن 5 سال تمام پیامبر را در میان قبیله خود پرورش داد. او گاهگاهی پیامبر را به مکه می آورد و چند روزی نزد عبدالمطلب و مادر گرامیش آمنه می گذاشت آنگاه دو مرتبه او را با خود به صحرا می برد. وی از دوران پرستاری خود حوادث عجیب و شیرینی را نقل می کند که یکی را در اینجا یادآور می شویم: روزی کودک عبدالمطلب از من درخواست کرد که همراه فرزندان من به صحرا برود و شب هنگام به محل باز گردد من از ترس این که مبادا به کودک عبدالمطلب آسیبی برسد، یک مهره "یمنی" که مایه حفاظت کودکان در قبیله ما شناخته شده بود به گردن او انداختم، در این هنگام کودک از من پرسید این سنگ سبز چیست؟ گفتم این حافظ و نگهبان توست، در این هنگام کودک خشمگین و طوفانی شد و با دست خود آن مهره را از گردن باز کرد و به دور افکند وبا صدای رسا و بلند گفت: مادر جان آرام، آرام، من نگهبان و حافظ دیگری دارم با من کسی هست که پیوسته مرا حفظ می کند. (بحار، جلد 15 صف 349)


حضرت محمد (ص) به مکه باز می گردد


دایه مهربان کودک عبدالمطلب پس از 5 سال محافظت تصمیم گرفت که او را به مکه بازگرداند تا مجددا تحت سرپرستی جد بزرگوراش عبدالمطلب و مادر گرامیش آمنه قرار گیرد. این کودک مایه تسلی خاطر هر دو نفر بود که در مرگ عبدالله شدیدا غرق تاثر بودند کودک با مادرش هر دو راه یثرب را در پیش گرفتند و یک ماه در آن جا توقف داشتند و خانه ای را که عبدالله پدر رسول اکرم (ص) در آنجا بود را مشاهده کردند و سپس رهسپار مکه شدند. هنگام بازگشت به مکه مادر آن حضرت در نقطه ای به نام "ابواء" شدیدا بیمار شد و درگذشت و در این موقع عبدالمطلب شخصا سرپرستی او را بر عهده گرفت.


قرآن مجید از این دوره یادآوری می کند که آنجا می فرماید:"آیا تو را نیافت یتیم و پناه نداد". پیامبر (ص) 8 ساله بود که عبدالمطلب درگذشت و ایشان را با مصیبت بزرگی روبرو کرد. در این موقع سرپرستی پیامبر طبق سفارش عبدالمطلب به حضرت ابوطالب واگذار شد. حضرت ابوطالب برادر تنی عبدالله بود و پس از عبدالمطلب شخصیت بزرگ بنی هاشم به شمار می رفت و به سخاوت و جوانمردی اشتهار کامل داشت.